بیستون


امروز از دور بیستون را دیدم ، شعری از خاطرم گذشت که چند روز پیش خوانده بودم .

شعری از زبان شیرین به فرهاد .

به احترام بیستون کوه ، تقدیم به تمامی شیرین های عالم :}@

.

شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد

و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات آباد

منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند

تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون آزاد

ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو

تو شیرین می کنی سنگی چوعکسی بردلت افتاد

چو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب

به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد

خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد

به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد

چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آئینم

ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد

خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد

بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد

مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان

بجانم کندمت آنسان که مانی جاودان در یاد

به رازی گویمت اینرا تو کوه کندی و من دلرا

تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد

.
.

- شعر از دوست عزیزم ایمان فخار بود

- ۱۳ آبان امسال دلم بدجوری گرفته بود ، تهران بوی خون میداد.

- معلوم نیست کی آپ میکنم ، هر وقت حسش باشد ! شاید روزی سه بار و شاید ماهی یکبار!

باقی بقایتان

.

دوستی های مجازی

دوستی های مجازی

گاهی در حقیقت سَرَک می کشند

و دوستی های حقیقی

گاهی

مجازی می شوند.

چه بَلبَشوی خوشایندی ست

.

تو متهمی !

دیروز اولین جلسه دادگاهم بود !

چقدر خنده دار و مضحک بود . سه بند کیفر خواست هرسه یک اتهام را اعلام میکرد !

حالا دوست ندارم بگم که اون اتهام چی بود ، ولی خنده دا ترین قسمتش همین تکراری بودن هر سه بند بود . دادگاهی که از سر تا پاش بی نظمی میریخت .

آقا بشین !

آقای منشی دست تو دماغت نکن !

هوی مرتیکه چیکار میکنی اون گوشه !

بیا این برگه ها رو بگیر سه مرتبه از روش بنویس !

اینها و چندین و چند جمله زیبای دیگه که توی گوش آدم طنین انداز میشد که گاها ً آدم شک میکرد که توی دادگاهه یا مهد کودک ! راستش قبل از رفتن نگران بودم که چرا وکیل نگرفتم و یک نفره رفتم دادگاه . ولی کمی که گذشت فهمیدم اصلاً این نگرانیها بی مورده !

خلاصه بگم که بابت اظهار لطف کامنتی و ایمیلی دوستان ممنونم ولی هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته و احتمالاً حالا حالاها مشغول باشیم با این جماعت.

برمیگردم ، به زودی .

باقی بقایتان


سلام تهران !

عجب بارانی بود ، خدایا داری عجب حالی بهمون میدی دستت درد نکنه !

امروز توی اتوبوس یه دختر پشت سرم نشسته بود وتلفنی با دوست پسرش حرف میزد ، چه دروغهای که نگفت !

کم مانده بود باورم بشه که الان تهران هستم و خانم هم داره میره فرودگاه !

بزرگی میگه :

باید از شخصی ترسید که صادقانه دروغ می گوید !

خدا به اون بنده خدایی که اون طرف خط بود رحم کنه !

خود...بینی !

۱/
جلسه کنکور ( خود-استعداد درخشان بینی)

در حالی که مراقب، برگه سوالات و پاسخ نامه ها را توزیع می کند، داوطلب، دزدکی به سوالات نگاه می کند و فکر می کند با این کار، چنان از بقیه پیشی می گیرد که ‌رتبه دو رقمی می آورد. بر خلاف چند لحظه اول، دیگر عجله ای ندارد. همه سوالات را شانسی جواب داده و طبعا، بعد از خوردن کیک یا ساندیس، دیگر انگیزه ای برای پاسخ به سوالات ندارد.

****

۲/
پشت چراغ قرمز( خود- بیل گیتس بینی)

هنوز چند ثانیه مانده به اینکه چراغ سبز شود، دنده یک می زند و اگر جلویش باز باشد(منظور جلوی ماشین است!)، آرام- آرام و شاید هم تند و با شتاب،  حرکت می کنند. بیل گیتس هم اینطور سر ثانیه های زندگیش حساب نمی کند. بعد از چراغ نگه می دارد تا سیگاری بخرد. اعصابش خرد است.

****

۳/
جاده. (خود- شوماخر بینی!)

با سرعت ۱۶۰-۱۷۰ کیلومتر در ساعت حرکت می کند و پس از گرفتن چند سبقت بیجا و گذر از خطوط ممتد، برای صرف چای نگه می دارد. نیم نگاهی به ساعت می اندازد تا ببیند چه رکوردی زده¬. در حال خوردن یک استکان چای، از دست فرمان خود و سبقتهایی که گرفته، صحبت می کند. پس از نیم ساعت، دوباره راه می افتد تا از ماشینهایی که در مدت چای خوردن از او پیشی گرفته اند، سبقت بگیرد.

****

۴/
اتوبوس ، (خود-شهروند توکیو بینی)

به سمت ایستگاه اتوبوس می دود. وقتی می رسد، می بیند که دیگران، زودتر از او دویده¬اند ، اتوبوس می آید. حالا دیگر فرقی نمی کند چه کسی زودتر دویده و رسیده. اتوبوس می رود. تو زیر دست و پا له می شوی، اتوبوس له می شود، تمام ایستگاه له می شود. پس از پیاده شدن،‌ روبروی کیوسک مطبوعاتی می ایستد و مدتها، تیترهای زرد نشریات را مرور می کند. یک روزنامه می خرد تا آگهی های استخدام را مرور کند. خبری از کار نیست. به نزدیک ترین پارک می رود تا جدول روزنامه را حل کند.

****

۵/
بانک (خود- سهامدار بینی)

در اولین روز ثبت نام سهام هر چیزی، زود تر از بقیه در بانک حاضر می شود. توی صف، برای گذران وقت و فرار از اندیشه بیکاری، از ضررهایی که کرده و امیدهایی که به سود کلان در این سهام  دارد، برای بقیه صحبت می کند. تمام حواسش به این است که کسی بدون نوبت فرم نگیرد. مدتهاست که برای خرید این سهام برنامه ریزی کرده.سهام می خرد و می رود. تمام ایستگاه می رود!

****

۶/
موخره:

پس از چند روز، در حالی که توی اتوبوس دارد مچاله می شود، نگاهی دزدکی به روزنامه یکی از مسافران می اندازد. در خرید سهام، سرش کلاه رفته.. از اتوبوس که پیاده می شود، با خود می اندیشد که بجای سرمایه گزاری در خرید سهام، می توانست برای کنکور پسرش سرمایه گزاری کند.. در همین فکر است که از چهار راه می گذرد. راننده ماشینی که خود را شوماخر می داند وچون چای نخورده، اعصابش خرد است،  چند ثانیه زودتر از اینکه چراغ سبز شود، با شتاب حرکت می کند. راننده می خواهد  سیگار بخرد.  صدای تصادف. مرد، فلج می شود….
پسرک در حالی که دزدکی به سوالات کنکورنگاه می کند، با صدای قار و قور شکمش توجه دیگران را جلب می کند. صبحانه نخورده. کیک و ساندیسش را می گیرد. نمی داند خودش بخورد یا برای پدر فلجش، به خانه ببرد.

.

.

.

* طنزی بود که پارسال برای روزنامه اعتماد نوشتم ، ولی هیچ وقت چاپ نشد !

*دوست دارم طنز بنویسم باز ! یعنی هم باز و هم باز !! ولی آنقدر مشغله ذهنی دارم که طنزی م نمیشوم !


باقی بقایتان

.

پاره ای توضیحات !

  سلام

معذرت میخوام بابت بروز نبودن ، راستش در این چند روز اینقدر کار و مشغله گوناگون روی سرم ریخته بود که فرصت خوابیدن هم پیدا نمیکردم و از شما چه پنهان این یک دست لباسی که تنم است شده لباس کار و خواب و درس و خلاصه همه چیزم ! دوست داشتم این پست را در جای دیگری بنویسم ولی با توجه به اتفاقت عدیده ای که احتمالا در کل وب صرفا برای شخص اینجانب می افته ، ما ( من و خودم ) تصمیم گرفتیم فعلاً تا اطلاع ثانوی همینجا خدمتتان باشیم تا ان مکان مبارک سرپا شود !

خدمتتان عرض خواهم کرد و آدرس آن مکـان را هم خواهم داد خدمتتان !       


* تصمیم دارم مثل سابق بنویسم ، راحت و بی تکلف ، اینجوری خودم هم راحت تر هستم !

* حکم کمیته انضباطی دانشگاه به صورت معلق درآمد .

* در خصوص کامنت شخصی با نام " یک هم دانشکده ای" باید عرض کنم که من کسانی چون شما را دشمن نمیدانم . بهتره که بگیم دانشجوهایی با عقیده مخالف . بابت لطفی هم که ان دوست ندیده کرده بودند بی نهایت سپاسگذارم و خواهش میکنم اگه امکانش هست برام یک پیام خصوصی بزارید و یک راه ارتباطی بهم بدین .

* آنقدر اتفاقات اطرافم زیاد شده که حتی وقت نمی کنم بهشان فکر کنم چه برسد به نوشتن !

* بابک هم وبلاگ زده (اینجا) ، برات قالب کنار میزارم پسرک جلف دوست داشتنی !


باقی بقایتان