عجب بارانی بود ، خدایا داری عجب حالی بهمون میدی دستت درد نکنه !

امروز توی اتوبوس یه دختر پشت سرم نشسته بود وتلفنی با دوست پسرش حرف میزد ، چه دروغهای که نگفت !

کم مانده بود باورم بشه که الان تهران هستم و خانم هم داره میره فرودگاه !

بزرگی میگه :

باید از شخصی ترسید که صادقانه دروغ می گوید !

خدا به اون بنده خدایی که اون طرف خط بود رحم کنه !