سلام تهران !
عجب بارانی بود ، خدایا داری عجب حالی بهمون میدی دستت درد نکنه !
امروز توی اتوبوس یه دختر پشت سرم نشسته بود وتلفنی با دوست پسرش حرف میزد ، چه دروغهای که نگفت !
کم مانده بود باورم بشه که الان تهران هستم و خانم هم داره میره فرودگاه !
بزرگی میگه :
باید از شخصی ترسید که صادقانه دروغ می گوید !
خدا به اون بنده خدایی که اون طرف خط بود رحم کنه !
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آبان ۱۳۸۸ ساعت 1:51 توسط آرمان ميرزايی
|
چه وبلاگ و چه نویسنده آن توضیح خاصی ندارند. یک فرد عادی با سابقه طنز نویسی ، درگیر مسائل روزمره زندگی و با امید به آینده ای که روشن خواهد بود...