هفتاد خوان زندگی ...


   دارم وارد مرحله ی سختی می شوم. تا چند روز دیگر سربازی تمام می شود و باید به دنبال کار مناسب باشم که با این اوضاع گل و بلبل اشتغال در مملکت امید چندانی به یافتن آن ندارم اما از روی جبر و البته فشارهای داخلی ! در اسرع وقت باید یک جایی خودم را مشغول کنم.

   گذشته از پیدا کردن کار باید کم کم وارد قسمت پذیرش مسئولیت بشوم و این برای منی که  چندین سال آقای خودم بودم و نوکر خودم ، کمی ترسناک است. البته ترسناک که چه عرض کنم بیشتر مبهم است. هرچند شیرینی های خاص خودش را دارد اما ترجیح میدم یکباره درونش بیفتم تا اینکه آرام آرام کمرم زیر بارش دوتا شود ! اگر اتفاقی قرار است بیفتد همین اولش بیفتد بهتر است ! تا قسمت چه باشد.



* خوب شد که تمام شد و البته بد شد که شروع شد . سربازی و شروع مسئولیت پذیری را عرض می کنم.

 

باقی بقایتان

 

 

ما به خرداد پر حادثه عادت داریم ...



آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش


روز پدر مبارک

مادر 24 ساله و دختر 2.5 ساله اش ، قربانی اسید پاشی شوهرش ( و پدر !)


تذکر : ادامه مطلب حاوی عکسهای نامناسب می باشد.

ادامه نوشته

یک حس خوب

   دیشب بعد از مدتها یک متن نسبتاً بلند 800 کلمه ای نوشتم. هرچند آن چیز خوبی که خودم دلم میخواست باشد در نیامد اما بازهم راضی بودم از اینکه دستم به نوشتن رفت و توانستم چیزی بنویسم و برای جایی ارسال کنم. با اینکه نوشتن برای هیئت داوران را دوست ندارم چون احساس میکنم که به نحوی داری سعی میکنی چند نفر را گول بزنی و متقاعد کنی که تو از بقیه بهتری اما بازهم با این وجود مقاله را فرستادم. امیدوارم که بتوانم این چند نفر را هم که شده گول بزنم و به نتیجه ای برسم !

 

* با تشکر از شکوفه ی عزیز برای زدن جرقه ابتدایی در این کار.

باقی بقایتان