هفتاد خوان زندگی ...
دارم وارد مرحله ی سختی می شوم. تا چند روز دیگر سربازی تمام می شود و باید به دنبال کار مناسب باشم که با این اوضاع گل و بلبل اشتغال در مملکت امید چندانی به یافتن آن ندارم اما از روی جبر و البته فشارهای داخلی ! در اسرع وقت باید یک جایی خودم را مشغول کنم.
گذشته از پیدا کردن کار باید کم کم وارد قسمت پذیرش مسئولیت بشوم و این برای منی که چندین سال آقای خودم بودم و نوکر خودم ، کمی ترسناک است. البته ترسناک که چه عرض کنم بیشتر مبهم است. هرچند شیرینی های خاص خودش را دارد اما ترجیح میدم یکباره درونش بیفتم تا اینکه آرام آرام کمرم زیر بارش دوتا شود ! اگر اتفاقی قرار است بیفتد همین اولش بیفتد بهتر است ! تا قسمت چه باشد.
* خوب شد که تمام شد و البته بد شد که شروع شد . سربازی و شروع مسئولیت پذیری را عرض می کنم.
باقی بقایتان

چه وبلاگ و چه نویسنده آن توضیح خاصی ندارند. یک فرد عادی با سابقه طنز نویسی ، درگیر مسائل روزمره زندگی و با امید به آینده ای که روشن خواهد بود...