دستمالی تکان بده !


http://www.moistworks.com/images/art_train.jpg


چند سال پیش، قصه‌ای خواندم درباره‌ی مردی که نیمه‌شب وارد اتاق دو تخته‌ی مهمان‌خانه‌ی ارزان‌قیمتی می‌شود. اتاق تاریک است، مرد دیگری روی آن یکی تخت خوابیده و نمی‌خواهد که مرد تازه‌وارد چراغ را روشن کند، تازه باید مواظب هم باشد که پاش به چوب‌زیربغل مرد که به دیوار تکیه داده‌ شده، نگیرد و نیفتد.

مرد تازه‌وارد برای هم‌اتاقی کم‌حرف و بی‌حوصله‌اش می‌گوید که آمده به این شهر، تا فردا با اولین قطار برگردد به شهر خودش.

می‌گوید باید حتما به اولین قطار برسد، تا وقت عبور از شهر خودشان، از یکی از پنجره‌های قطار برای پسرش دست تکان بدهد. چون پسرش هر روز می‌رود کنار ریل‌ها و برای مسافرهای قطار دست تکان می‌دهد. و هر روز غمگین برمی‌گردد خانه، چون کسی از توی قطار به شوق دست تکان دادن او جواب نداده است.

یادم نمانده که مرد بی‌حوصله در جواب چیزی گفت اصلا یا نه. طرحی از کلمات منطقی و بی‌رحمی توی ذهنم مانده، که مرد باید کاری کند که پسرش با واقعیت زندگی آشنا شود، نه این‌که بیشتر فریبش بدهد.

قصه این جور تمام می‌شود که مرد صبح دیر از خواب می‌پرد، و می‌بیند که مرد هم‌اتاقی رفته و او را بیدار نکرده.

غمگین، خودش را به اولین قطار می‌رساند و به خانه، جایی که پسرش خوشحال می‌پرد بغلش و تعریف می‌کند که امروز یکی، با دستمالی که به چوب زیربغلش بسته بوده، از پنجره‌ی قطار به دست تکان‌دادنش جواب داده.

* نمی دانم چرا بیگاه به یادش افتادم ، شاید چون چند روزیست که حس میکنم دیگر کسی برایم دست تکان نمی دهد ! نه که محتاجش باشم ، ولی یکجور احساس خوش آیندی به آدم منتقل میکند.

* روزها رو به اتمام می روند یا آغاز؟ نمی دانم …..

باقی بقایتان

کارنامه !

از اونجایی که گویا تا یکی دو روز دیگه سال ۸۸ به پایان میرسه و سال ۱۳۸۹ آغاز میشه ، لازم دیدم برای ثبت در تاریخ هم که شده مهمترین وقایعی که امسال برام اتفاق افتاد رو یک گوشه یادداشت کنم تا شاید آیندگان بخونن و مثلا بگن بببببه عجب پدربزرگی داشتیم !

فروردین :

نکته ی به یاد ماندنی فروردین امسال برای من ، منتشر شدن آخرین شماره نشریه کاکتوس ( بجز ویژه نامه انتخاباتی) بود . با تمام گیر و دارهایی که برامون اتفاق افتاد و اصولاً قرار بود نشریه قبل از عید بیرون بیاد ، ولی با مورد عنایت قرار گرفتن از طرف برخی دوستان توزیع به بعد از عید افتاد و قسمتهای زیادی از مطالب کلاً نو شد. با وجود تمام فشارهایی که اومد ، چاپ نشریه انجام شد و به عنوان تنها نشریه طنز تمام رنگی غرب کشور به فروش برسه . هرچند فشار مالی زیادی متحمل شدم ، ولی الان که بهش نگاه میکنم ، یکی از افتخاراتم بود !

اردیبهشت :

تماما به داد و بیداد و بحثهای مختلف گذشت ، بهترین خاطره ای مطمئنم هیچ وقت فراموش نمیکنم ، دیدن میرحسین و گوش کردن به حرفهاش از فاصله یک متری بود ، هنوز هم انگار دماغش جلوی صورتمه ، عجیب دوست داشتنیه این مرد !

خرداد :

ماهی که قطعاً نه من فراموش میکنم نه بقیه . مشغول بودم به همکاری همزمان با ستادهای میرحسین موسوی و مهدی کروبی ، هرچند بعضی از دوستان من رو مورد عنایت قرار میدادن ، ولی فکر کنم الان بفهمید که چرا با هردو بودم ، چون هدفشون یکی بود .

روز به یاد ماندنی این ماه ، روز ۲۵ خرداد بود ، دم درب خروجی دانشگاه بازداشت شدم ، یک هفته عجیب بر من گذشت ، هفته ای که تجربه جالبی بود و خیلی چیزها به من نشون داد . بعد از یک هفته با قید وثیقه آزاد شدم.

تیر و مرداد و شهریور :

تماماً با فکر و دغدغه سرزمینم گذشت ، امتحانات هم که به دلیل بازداشت شدن نمیتونستم بدم ، توی شهریور دادم ، نکته جالب تکراری بودن اکثر سوالات بود . تونستم بهترین معدل دوران دانشجوییم رو رقم بزنم.

مهر :

حکم تعلیق از تحصیل رو دادند دستم ، نه فقط من ، صدنفری از دوستان این مشکل براشون پیش اومد . توی همین گیر و دار احضاریه دادگاه هم اومد !  با ۱۸ واحد انتخابی چه باید میکردم

آبان:

حکم تعلیق از تحصیل به صورت مشروط درآمد ، کمی روزنه امید روشن شد ! مشغول درس شدم بعد از نه ترم !

آذر :

جلسه دادگاه هم خیلی مضخرف برگزار شد ، حکم  تبرئه هم صادر شد . اواخر ماه  چند نفر از دوستان نزدیکم بازداشت شدن ، اوضاع باز هم بهم ریخت

دی :

زندگی در سالن مطالعه دانشگاه شروع شد ! از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۱۲ شب به درس خواندن مشغول بودم ، با شروع امتحانات دوستان آزاد شدن.

بهمن :

امتحانات تمام شد و به سلامتی بدون واحد افتاده گذشت ، ترم بدی نبود. انتخاب واحد هم انجام شد و بیست واحد اخذ کردم .

اسفند :

فعلاً که اتفاق خاصی نیفتاده بجز اینکه سال تمام شد !


*این را شخصی نوشتم برای ثبت در تاریخ !

الهی نامه !

پیش نوشت: ظاهرا ” اخ تف ” شعر قبلی به مذاق برخی از دوستان خوش نیامده ! بابا جان طنزه دیگه ! سخت نگیرید!


خـداونـدا بــه حـق اشــک دیـده        به گل هایی کـه از هر شاخه(*) چیده

رهـایـیـمان بـده از شـر آن کـس         کــه بر این بوم و بر جـانـانـه ری… !


(*) در بعضی نسخ به جای کلمه “شاخه” کلمه “خوشه”  آمده است !

۱: اگر به همان اخ تف راضی می شدید بهتر نبود؟!

۲: برای طنزنویسان حدی از بی ادبی مباح است که بر دیگران مباح نیست !

۳ : چند روزی بریم مسافرت ، تا نیستم زیاد شلوغ نکنید ، با اینترنت گوشی مراقبتان هستم !

باقی بقایتان

ادبیات و موسیقی !


پیوند ناگسستنی بین «ادبیات» و «موسیقی» بر اهل نظر پوشیده نیست. عجیب اینکه هرکدام از این دو، در نهایت خود هم باشند، در اثر نشست و برخاست با دیگری حال و هوای تازه‌تری یافته و کامل‌تر و بالنده‌تر می‌شوند. بی‌خود نگفته‌اند اگر گفته‌اند که: «کمال همنشین در من اثر کرد».

دیرگاهی است که این مقوله مورد عنایت اندیشمندان و ادیبان قرار گرفته است، برخی از اکابر قوم نیز در این باب، سنگ تمام گذاشته و تا فیهاخالدون موضوع را درآورده‌اند. کتاب گران‌سنگ و ارزش‌مند «موسیقی شعر» اثر جاویدان استاد «دکتر شفیعی کدکنی» شاهدی بر راستی این گفتار است. کاری درخور و شایسته‌ی چندباره خوانی. 
شاید غول دوست داشتنی ادبیات ایران، زنده یاد «احمد شاملو» نیز بر طرح تفکیک و سالم‌سازی این دو به معنای عام از یکدیگر تأکید داشت. او «موسیقی» را درون پیکر «شعر» می‌خواست و نه آویزان به آن! و از همین رهگذر، «شعر سپید» را بنیان گذاشت تا پیوندی درونی بین شعر و موسیقی ایجاد کند که از بادِ یاران نیابد گزند! باشد تا شنوندگان یک‌صدا بگویند: پیوندشان مبارک!
علی‌رغم این مجاهدت‌های بعضا شبانه‌روزی، متاسفانه هنوز گره‌های بسیاری از این داستان ناگشوده مانده است. به نظر می‌رسد که پیشینیان و معاصرین در این حوزه نیز سلیقه‌ای عمل کرده‌اند. آنها غالبا دامنه‌ی کند و کاو خود را محدود کرده و به برخی از گونه‌های این دو هنر خاطرخواه یکدیگر توجه و از بقیه نقاط برجسته‌ی نام‌بردگان چشم‌پوشی کرده‌اند. غافل از اینکه باید با حفظ ارزش‌ها، اصول و موازین، ابتدا براندازی کامل و غیر نرمی(!)، از این دو هیکل داشته باشند و در ادامه از تمام ظرفیت‌ها، ظرائف و برجستگی‌های در دسترس نام‌بردگان، استفاده‌ی شرعی و شعری کافی ببرند. در این حوزه، آنچه بیشتر نمود داشته، پیوند دائمی موسیقی سنتی با شعر کلاسیک (خصوصا از نوع غزل، مثنوی، رباعی و دوبیتی) بوده است. گویی سایر گونه‌های موسیقی و سایر قالب‌های شعری، داخل آدم نبوده‌اند.

الحمدلله به‌مرور زمان و با راه افتادن جریان تبادلات و تهاجمات فرهنگی بین اقوام و کشورها، کوره راهی برای آشنایی انواع دیگر موسیقی با سایر گونه‌های ادبیات گشوده شد و در برخی موارد، با تلاش بی‌وقفه‌ی علاقه‌مندان سینه‌چاک، این آشنایی به مراسم نامزدی و پیوند موقت شرعی شعر و موسیقی انجامید.

در روزگار ما خیلی چیزها عوض (/عوضی) شده‌اند. جوانان دیگر حوصله‌ی انتظارهای طولانی را ندارند و مثل پیشینیان خود به هیچ تنابنده‌ای التماس نمی‌کنند که خبری به(/از) یارشان برساند. دیگر محال است در جایی بشنوید که: «کفتر کاکل به‌سر … های های… این خبر از من ببر … وای! وای! … بگو به یارم : …» و الخ!
اما محتمل است که در گوشه و کنار با صدای امیدوارانه‌ای بشنوید که: «بسه، بسه، بسه انتظار! … عشق تو خیلی برام مقدسه… انتظار – عزیز من!- دیگه بسه!»

لذا هم‌چنان که تکنولوژی و ایمیل، جای کبوتران کاکل به‌سر نامه بر را گرفت و باعث شد که فرایند ارسال و دریافت نامه، از چند ماه و چند روز به کسری از ثانیه بدل شود، در مورد برقراری پیوند بین ادبیات و موسیقی نیز، همین اتفاق افتاده است. امروزه کمتر کسی حوصله‌ی در صف ایستادن و سماق مکیدن را دارد. اینکه یک تیم موزیسین مدت‌ها انرژی، وقت و هزینه را صرف ساخت و تنظیم موسیقی نماید و هی گوشه‌های مختلفش را صاف‌کاری کند، یا شاعری برای تولد و تولید شعر و ترانه‌ی مورد نظر، هی رو به قبله بخوابد یا عمود بر آن بنشیند و زور بزند و فسفر بسوزاند، اصلا و ابدا توی کت و کول نسل جوان نمی‌رود. بی‌خود نبوده که مصرف بالا می‌رفته است! متاسفانه برخی نااهلان، به هیچ‌وجه من الوجوه، اهمیتی برای «اصلاح الگوی مصرف» قائل نیستند و هرجا که از اصلاح و اصلاحات سخن می‌رود، فی‌الفور فلنگ را بسته و از آنجا در می‌روند! جا دارد برادران ارزشی، در این راستاها، فرهنگ سازی نمایند.

به نظر صائب اینجانب، باید برای رشد و اعتلای این فرهنگ و تسربع در انجام این پیوند مبارک، محققین دست به قلم، دست بردارند و گریبان گذشتگان و درگذشتگان را ول کنند و تمام هم و غم خود را روی افزایش سرعت و کارایی این قضیه بگذارند. 
جای خوشوقتی است که بسیاری از جوانان مستعد و جویای نام، به ندای «هل من ناصر ینصرنی» ما لبیک گفته، این مهم را دست گرفته‌اند و سه شیفته روی آن کار می‌کنند. برخی از آنها با کار گروهی توانسته‌اند زمان تهیه و تنظیم یک آلبوم موسیقی را از یک سال به یک هفته و بعضا یک روز کاهش دهند. دور هم جمع می‌شوند و (برخی‌شان) «بسم الله» و یا «علی الله»ی می‌گویند و یا علی به امید تو! «بزن بریم به سرعت برق و باد!» …

به چشم برهم‌ زدنی، آلبوم ساخته، هزینه‌های آن (از جیب پدر و مادر) پرداخته و به (زیر زمین) بازار انداخته می‌شود. ایکی ثانیه در سایت‌ها و وبالیگ(!) بارگذاری و منتشر و از سوی خیل مشتاقان، باربرداری(!) و دانلود می‌شود.
زبان حال یک ترانه معلوم الحال در هنگام باربرداری: «اگر بار گران بودیم، رفتیم که رفتیم!»
منتها از آنجا که برخی از هنرمندان عجول و هولکی ما، عقبه‌ی آکادمیک چندانی ندارند، بعید نیست ناگهان سر از تُرکستان (و سایر ممالکی که به «ستان» ختم به خیر می‌شود)، در بیاورند، کما اینکه دیده شده است عده‌ای از آنها به محض اینکه سری بین سرها در می‌آورند، کلیپی سر هم می‌کنند، می‌زنند به چاک جعده(!)، سر از ماچین و پاچین در می‌آورند. برخی نیز در محضر خواهر محجبه‌ی مکرمه: بانو «مریم حیدر زاده» و دیگر برادران صداشناس و خداشناس مثل برادر صاحب‌دل و صاحب‌ریش معروف: جناب آقای «حسن ستار» و …، تست خوانندگی می‌دهند!

در حالی که به تعبیری: «و عنهم غافلون»، چرا که فقط اوست که «ستار العیوب» است. آگاهان معتقدند که برادر «ستار»، در اغلب موارد می‌زند تو برجک ایشان و (با پوزش از خواهر حیدر زاده) ذوق‌شان را کور می‌کند. 
فلذاست که برخی از هنرمندان متعهد و متأهل احساس خطر می‌فرمایند. در این مواقع احساسات غنی‌شده، با فعال‌سازی ساسات هنرمندان، باعث می‌شود که بطور خودجوش، جوش بیاورند و بزنند زیر ترموستات و پروستات و …، وارد معرکه شوند و کاری کنند کارستان. منتها از آنجا که معمولا در برخی بلاد «هنرمند» قدر نمی‌بیند و لابد بر صدر نمی‌نشیند، پس غالبا کاره‌ای هم نیست که بتواند کاری بکند. البته راه نقد و نظر باز است. می‌تواند بگوید، بنویسد و پیشنهاد بدهد!

در همین راستاست که نگارنده پیشنهاد اکید می‌کند: اساتید دانشکده‌های ادبیات و موسیقی، با تعریف پروژه‌های تحقیقاتی و پایان نامه‌های اسطقس‌دار در مقاطع فوق لیسانس و دکتری، دانشجویان نخبه‌ی خود را به کمک این پیشتازان بفرستند و رسالت خود را در مهندسی فرهنگی و کاهش هزینه‌های تهیه و انتشار آلبوم‌های موسیقی و به طریق اولی در اصلاح الگوی مصرف، به انجام رسانند.

برخی از عناوین حوزه‌های تحقیقاتی پیشنهادی ما عبارتند از:
– راه‌های سرودن اشعار یا تکست‌های (Text) آلبوم در چند دقیقه
– کاربرد مثل‌ها و فحش‌های مؤدبانه و غیر آن در متون مورد استفاده در ترانه‌های اعتراض‌آمیز
– روش‌های گرفتن مجوز برای محصولات بندهای قبلی از شورای شعر و ترانه با یک/چند تلفن
– روش‌های پرده‌دری، پرده‌برداری و پرده‌گذاری در دستگاه‌های موسیقی، ادبیات و اعصاب ملت
– روش‌های تبدیل «حسنی نگو، یه دسته گل» به رپ و پروراندن نسل رپرها در سنین مختلف 
– کنکاش در میزان تأثیر و تاأثر «بوی جوی مولیان» رودکی و بوی جوی سایر خیابان‌های منتهی به آن مثل خیابان آزادی و خس و خاشاک داخل آنها با تصنیف‌های انتخاباتی مانند: «وطن ای جان و تنم، وطنم… وطنم»

در زمینه‌های بیان شده و هم‌چنین سایر موارد مشابه، نگارنده حاضر است بدون هیچ چشم‌داشتی (ولو نقدی و جنسی) با کمال حیف و میل به عنوان استاد راهنما، دانشجویان مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری را راهنمایی کند. 
دانشجویان علاقمند تمامی دانشگاه‌های دولتی، آزاد و مازاد و غیره (به استثنای دانشگاه معلوم الحال رزای!) می‌توانند به اینجانب مراجعه کنند. خیال‌شان تخت باشد که با دست پر مراجعت خواهند کرد.
سایر اساتیدی که می‌توان از ایشان بعنوان: استاد راهنما، استاد مشاور، استاد مدعو، استاد پروازی، استاد ذخیره، داور و … عبارتند از:

• دکتر غلامرضا پیروانی
• دکتر شاهکار بینش پژوه
• دکتر سیاوش قمیشی
• دکتر سیامک بهرام پرور
• دکتر محمد رضا ترکی
• دکتر محمد اصفهانی
• دکتر یغما جندقی
• دکتر یغما گلرویی
• دکتر معاون الملک
• دکتر ساسی مانکن

البته باز شایع شده است که مدارک دکترای برخی از اساتید مسلم فوق، مورد تشکیک مشتی خس و خاشاک و عده‌ای حسود و تنگ‌نظر واقع شده است. غافلند از اینکه این کاغذپاره‌ها برای ما هیچ ارزشی ندارد. مهم این است که نام‌بردگان در زمینه تخصصی خویش، مورد اعتماد ما بوده و اینکاره‌اند! من هم در عوض، شکایت این شکات را با شدت ۱۰ ریشتر محکوم ‌می‌کنم!
امیدوارم که خداوند این افراد کثیرالشک را در اسرع وقت مورد فضل و عنایت خود قرار دهد و به راه راست هدایت‌شان کند. آمین!

 

 

* خیلی وقت پیش نوشته بودم ، یکی دوجا دادم ، منتها اتفاقاتی پیش امد که ترجیح دادم چاپ نشود ! انگار قسمت شما بود !

* میثم حبیبی هم وبلاگ راه انداخته ، شکر خدا جمیع دوستان به نت رجوع کردند !

* تاج زاده آزاد شد ، البته به صورت موقت . به اندازه تمام شعور سیاسیم برایش احترام قائلم ، مرد بزرگیست .

باقی بقایتان

عاشقانه !

می دانم بی صبرانه منتظر به روزرسانی این وبلاگ بوده اید و کلا خواب و خوراک را بی خیال شده و برای خواندن طنز جدیدی از بنده ثانیه شماری می کردید !!

به پاس انتظارتان یک دوبیتی طنز-عاشقانه ! تقدیمتان میکنم،طنزهای مفصل تر بماند برای بعدتر…


شدم از عشق تو بیمار ِ بیمار     زدم تصویر تو بر روی دیوار

چو در یـادم بیامد آنچه کردی     نمودم اخ تفی بر عکست ای یار !



باقی بقایتان

هشت مارس


روز هشتم مارس ، روز جهانی زن ، بر تمام بانوان سرزمینم مبارک .



سیب نگاه


بعد از آن سیب من آدم شده ام ، می دانی ؟!

با خیالات تو همدم شده ام ، می دانی؟

 

تشنه ی خاطره انگیز ترین بارانم

تشنه ی اشک چو شبنم شده ام ، می دانی؟

 

ای سحر ، پشت شب پنجره هامان گل کن !

بی تو مثل شب عالم شده ام ، میدانی؟!

 

بی تو از هرچه بهار است ، دلم می گیرد

بی تو عطر گل مریم شده ام ، می دانی؟!

 

بازهم سیب نگاهی به تعارف بنشین

به خدا باز من آدم شده ام ، می دانی؟

جلیل آهنگر نژاد

 

* چند روز پیش استاد اهنگر نژاد ازم خواست براش یه چیزی طراحی کنم ، این شعر رو به عنوان جایزه دریافت کردم !

باقی بقایتان

رپ فارسی تهی از دغده های اجتماعی

سبک رپ در موسیقی جهانی ، تاریخچه چندان زیادی ندارد اما با گذشت مدت زمان اندکی از پیدایش آن توانست به لایه های مختلف اجتماع راه پیدا کند ، هرچند که هنوز هم عده ی زیادی هستند که این سبک را نمی ژسندند و در همین صدا و سیمای خودمان هم ان را نماد شیطان پرستی معرفی کردند !
با چشم پوشی از برخی آهنگها و زیر سبکهای این موسیقی ( که از کلمات و الفاظ رکیک برای بیان هدفشان استفاده می کنند ) این سبک موسیقی دارای ظرفیتهای زیادی برای گنجاندن درون مایه های اجتماعی در خود است ، چرا که در سرزمینهایی که مهد سبک رپ ( یا همان هیپ هاپ – Hip Hop  ) هستند در نخستین سالهای آغازین خود ، طرافداران و خوانندگان متعددی از طبقات پایین جامعه پیدا کرد و لذا با بهره گرفتن از تجارب واقعی افراد به بیان حرفهای پرداخت که شاید کمتر در موسیقی ها و ترانه ها ( که عموماى برای بیان چیزهایی غیر از دغدغه های اجتماعی و خصوصاً لایه های زیرین جامعه بودند ) استفاده می شدند .
اما گذشته از بعد جهانی آن ، در چند سال گذشته شاهد رواج این سبک در ایران بودیم ، انواع و اقسام رپرهای از گوشه و کنار کشور سر بلند کردند ، که شاید عمده دلیل ان عدم نیاز به دانش موسیقی کلاسیک بود ، به طوری که اخیراً کسانی که می توانستند چند جمله را به صورت مرصع و با قافیه کنار هم بچینند وارد دنیای موسیقی شدند .
در این میان برخی توانستند از دیگران پیشی بگیرند و مقبولیتی در میان نسل عمدتاً جوان ایران پیدا کنند . از جمله کسانی همچون هیچکس ، یاس ، پیشرو ، شاهین نجفی و … که عمده کارهایشان در سبک اجتماعی است و نیز رپرهایی همچون ساسی مانکن ، تهی ، رضایا ، تتلو ، زد بازی ، TM Bax و … هم از جمله افراد و گرههایی هستند که طرفداران مخصوص خود را دارند.
اما فکر نمی کنم بتوان برای سکوت این گروه به قول خودشان “هنرمند” در خصوص ” ایران پس از انتخابات ” دلیل موجهی پیدا کرد . در میان افراد تنها شاهین نجفی بود که موضع گیریهایی ( خصوصا در قضیه مجید توکلی ) کرد و اخیراً ترانه هایی ساخت که توصیه میکنم همراه با آهنگهای قدیمی ایشان گوش کنید .
اما کجایند آقایانی که داعیه ” پدر خوانده رپ فارس ” داشتند؟ آقای سروش لشکری ، یا همان هیچکس خودمان ، ثابت کردی که واقعاً هیچ کس نیستی .
آقای رضا پیشرو که ادعا میکنی در ” اوج ” قرار داری ، چه خبر از ” اوج ” ؟ آیا از احوال سرزمینت خبریت هست؟
آقای یاس ، شما که ترانه های رپ اجتماعی برایت اسمی دست و پا کرد ، آیا قتل عام فرزندان ملتت را نمیبینی؟ یا میبینی و ساکتی؟هان؟
ساسی جان ، هنوز به  ” نیناش ناش ” مشغولی؟ مشغول باش که هرکسی را بهر کاری ساخته اند !
حسین تهی ، تو چطور؟ تو که هنوز چند وقت بیشتر نیست از ایران رفته ای ، آیا آنقدر درگیر ” خانوم خوشگله ” شده ای که ایرانت را فراموش کرده ای؟
تتلو ، تو که برای میرحسین موسوی ترانه و ساختی و ” ایران سبز ” را فریاد زدی ؟ اکنون چرا صدایت در نمی آید که سبزی ایرانت را با خون جوانانش سرخ کردند؟
آری ، کسانی که ادعای رپر بودن دارید و هنوز از درد اجتماع خویش غافلید ، رپ را به چشم یک منبع درآمد نبینید ، رپ فریاد نسل زیرین جامعه است ، چرا این فریاد را از شما نمی شنویم؟ من به عنوان یک دانشجو و یمک نویسنده ، وظیفه دارم با قلمم و علمم به جنگ تاریکی بروم و تویی که می خوانی ، وظیفه داری صدایت را در اختیار جامعه ات قرار دهی تا با صدای تو فریاد برآورد.
اکنون لابد فهمیده ای تفاوت تو با استاد شجریان و ” زبان آتش ” ش و یا استاد ناظری و ” خس و خاشاک ” ش در چیست .

 

باقی بقایتان