خود...بینی !
۱/
جلسه کنکور ( خود-استعداد درخشان بینی)
در حالی که مراقب، برگه سوالات و پاسخ نامه ها را توزیع می کند، داوطلب، دزدکی به سوالات نگاه می کند و فکر می کند با این کار، چنان از بقیه پیشی می گیرد که رتبه دو رقمی می آورد. بر خلاف چند لحظه اول، دیگر عجله ای ندارد. همه سوالات را شانسی جواب داده و طبعا، بعد از خوردن کیک یا ساندیس، دیگر انگیزه ای برای پاسخ به سوالات ندارد.
****
۲/
پشت چراغ قرمز( خود- بیل گیتس بینی)
هنوز چند ثانیه مانده به اینکه چراغ سبز شود، دنده یک می زند و اگر جلویش باز باشد(منظور جلوی ماشین است!)، آرام- آرام و شاید هم تند و با شتاب، حرکت می کنند. بیل گیتس هم اینطور سر ثانیه های زندگیش حساب نمی کند. بعد از چراغ نگه می دارد تا سیگاری بخرد. اعصابش خرد است.
****
۳/
جاده. (خود- شوماخر بینی!)
با سرعت ۱۶۰-۱۷۰ کیلومتر در ساعت حرکت می کند و پس از گرفتن چند سبقت بیجا و گذر از خطوط ممتد، برای صرف چای نگه می دارد. نیم نگاهی به ساعت می اندازد تا ببیند چه رکوردی زده¬. در حال خوردن یک استکان چای، از دست فرمان خود و سبقتهایی که گرفته، صحبت می کند. پس از نیم ساعت، دوباره راه می افتد تا از ماشینهایی که در مدت چای خوردن از او پیشی گرفته اند، سبقت بگیرد.
****
۴/
اتوبوس ، (خود-شهروند توکیو بینی)
به سمت ایستگاه اتوبوس می دود. وقتی می رسد، می بیند که دیگران، زودتر از او دویده¬اند ، اتوبوس می آید. حالا دیگر فرقی نمی کند چه کسی زودتر دویده و رسیده. اتوبوس می رود. تو زیر دست و پا له می شوی، اتوبوس له می شود، تمام ایستگاه له می شود. پس از پیاده شدن، روبروی کیوسک مطبوعاتی می ایستد و مدتها، تیترهای زرد نشریات را مرور می کند. یک روزنامه می خرد تا آگهی های استخدام را مرور کند. خبری از کار نیست. به نزدیک ترین پارک می رود تا جدول روزنامه را حل کند.
****
۵/
بانک (خود- سهامدار بینی)
در اولین روز ثبت نام سهام هر چیزی، زود تر از بقیه در بانک حاضر می شود. توی صف، برای گذران وقت و فرار از اندیشه بیکاری، از ضررهایی که کرده و امیدهایی که به سود کلان در این سهام دارد، برای بقیه صحبت می کند. تمام حواسش به این است که کسی بدون نوبت فرم نگیرد. مدتهاست که برای خرید این سهام برنامه ریزی کرده.سهام می خرد و می رود. تمام ایستگاه می رود!
****
۶/
موخره:
پس از چند روز، در حالی که توی اتوبوس دارد مچاله می شود، نگاهی دزدکی به روزنامه یکی از مسافران می اندازد. در خرید سهام، سرش کلاه رفته.. از اتوبوس که پیاده می شود، با خود می اندیشد که بجای سرمایه گزاری در خرید سهام، می توانست برای کنکور پسرش سرمایه گزاری کند.. در همین فکر است که از چهار راه می گذرد. راننده ماشینی که خود را شوماخر می داند وچون چای نخورده، اعصابش خرد است، چند ثانیه زودتر از اینکه چراغ سبز شود، با شتاب حرکت می کند. راننده می خواهد سیگار بخرد. صدای تصادف. مرد، فلج می شود….
پسرک در حالی که دزدکی به سوالات کنکورنگاه می کند، با صدای قار و قور شکمش توجه دیگران را جلب می کند. صبحانه نخورده. کیک و ساندیسش را می گیرد. نمی داند خودش بخورد یا برای پدر فلجش، به خانه ببرد.
.
.
.
* طنزی بود که پارسال برای روزنامه اعتماد نوشتم ، ولی هیچ وقت چاپ نشد !
*دوست دارم طنز بنویسم باز ! یعنی هم باز و هم باز !! ولی آنقدر مشغله ذهنی دارم که طنزی م نمیشوم !
باقی بقایتان
.
چه وبلاگ و چه نویسنده آن توضیح خاصی ندارند. یک فرد عادی با سابقه طنز نویسی ، درگیر مسائل روزمره زندگی و با امید به آینده ای که روشن خواهد بود...