|
من در وب ! |
|
 |
|
|
|
|
آرشيو ماهانه |
|
 |
|
|
|
|
لينک دوستان |
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ویژه ها |
|
 |
|
|
|
|
|
|
لب خندان تو ... |
|
 |
|
شنبه 16 اردیبهشت1391 |
|
|
 |
|
|
|
|
نوشته شده توسط آرمان ميرزايی در
ساعت 21:36 |
|
|
طنز نیست .. |
|
 |
|
دوشنبه 11 اردیبهشت1391 |
|
|
 |
|
|
دوستی میگفت فلانی چرا دیگر در وبلاگت طنز نمینویسی؟
بعد از خودم میپرسم، واقعاً چرا طنز نمینویسم؟ بعد برای خودم دنبال سوژه میگردم
که پرورشش بدهم و کمی نمک رویش بریزم و قر بیآیم و توی پاچهی جماعت کنم. ولی سراغ
هر سوژهای که میروم میبینم به اندازهی کافی طنز است. مثلاً این خود به خود طنز
است که از مخارج تبلیغات کاندیداهای انتخابات مجلس انتقاد میکنند! این خود به خود
طنز است که میگویند در کشور بحران وجود ندارد. اینکه تعدادی را مورد رأفت اسلامی
قرار میدهند. اینکه از کندی اینترنت ابراز بیاطلاعی میکنند. بعد کم کم احساس
میکنم اسکل فرضمان کردهاند. این است که طنز به جای شیرین بودن، مزهی تلخ و گسی
به خودش میگیرد و به شکل دردآوری میماسد روی دکمههای کیبورد. درد و بدبختی
مردم، طنز نیست.
*بعد از چهارده روز مرخصی فردا باید برگردم پادگان
! نبود 50 روز ؟!
باقی بقایتان
برچسبها: تلخند, نیشخند, همه توی پاچه هم میکنند, بی صاحاب کده, اصلا رای من کو
| |
|
نوشته شده توسط آرمان ميرزايی در
ساعت 11:0 |
|
|
نم ندهی به کشت من ... ! |
|
 |
|
پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 |
|
|
 |
|
|
|
|
نوشته شده توسط آرمان ميرزايی در
ساعت 10:34 |
|
|
یاد ایام |
|
 |
|
چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 |
|
|
 |
|
|
امروز بعد از مدتها برای دیدن دوستان قدیم
رفتم دانشگاه ، برگشتن و بودن چند ساعتی در اون حال و هوا خاطره خیلی چیزها رو
برام زنده کرد. روزهای خوب و بد همراه با لبخند و اشک که هرکدام به تکه ای از من
تبدیل شدند.
جو ورودی های جدید دانشگاه هم جالب بود ، همگی
بچه های کم سن و سال بودند (البته شاید ما پیر شدیم). طوری که رضا حساب کرد بچه
هایی که ورودی امسال دانشگاه هستند ، وقتی که ما دانشگاه قبول شدیم ، کلاس پنجم
ابتدایی بودن ! این یعنی فاجعه (برای من البته) ! روز خوبی بود در کل.
برچسبها: کلاس چندمی عمو, تغذیه چی آوردی امروز
| |
|
نوشته شده توسط آرمان ميرزايی در
ساعت 1:57 |
|
|
من آمده ام وای وای ! |
|
 |
|
دوشنبه 4 اردیبهشت1391 |
|
|
 |
|
|
«هرکسی کو دور ماند از اصل
خویش بازجوید روزگار وصل خویش»
خوب گویا قسمت ماهم
بازگشت به همین نقطه بود ، جایی که پس از چند وقت شد باعث شروع دوباره ام شد و
بازم مدتی ولش کردم و اکنون بازهم به سراغش آمدم بعد از سه سال ! به مثال مادری که
هرچقدر به او بی وفایی میکنی بازهم وقت دلتنگی سرت را در آغوش میگیرد ، اینجا نیز برای
من همان حکم را دارد.
گویا بازهم بغض کرده به
سمتش آمده ام و بازهم در دامانش آرام خواهم گرفت. تا که چه پیش آید و چند وقت در
آغوشش خواهم بود ، خدا داند اما فعلاً همین بس که هستم.
--
*نظرات پستهای قبلی
خودبخود پاک شده اند و امکان نظردهی جدید را هم برداشتم. باید دستی به سر و
روی اینجا بکشم.
باقی بقایتان
| |
|
نوشته شده توسط آرمان ميرزايی در
ساعت 2:20 |
|
|